آزمون اندازه گیرىِ بى‌نقص‌گرایى

نوع کامل طلبى- مثال نوعى- مثال خود

١) اخلاقى —–> اگر از هدفها و معیارهاى شخصى‌ام باز بمانم، نباید خود را ببخشم.

٢) عملکردى —–> براى اینکه ارزشمند باشم باید در همه کارهایم موفق گردم.

٣) شناختى —–> اشخاص هرگز مرا به عنوان یک انسان آسیب‌پذیر قبول نخواهند کرد.

۴) احساسى —–> باید همیشه بکوشم که شاد و خوشبخت باشم، احساساتِ منفى را کنترل نمایم و هرگز احساسِ نگرانى و افسردگى نکنم.

۵) رمانتیک —–> باید همسرِ کاملى پیدا کنم و همیشه والِه و شیداى او باشم.

۶) ارتباطى —–> زن و شوهر، هرگز با هم مشاجره نمى‌کنند و بر هم خشم
نمى‌گیرند.

٧) در وضع ظاهر —–> بى تناسب هستم، زیرا کمى اضافه وزن دارم، پاهایم چاق است، صورتم جوش دارد.

دلایل انکار مرگ و یا غفلت از یاد مرگ

۱. داشتن آمال و آرزوهای دراز:

الف- درگیر مسایلی می‌شوی که از ابتدا تا انتها وهم است، مثلاً فردی وابسته را در نظر بگیرید که صرفاً به دنبال توجهی است که هیچگاه به دست نمی‌آورد و البته مسیری‌ را که می‌پیماید به مقصدش هم نمی‌رساند. ذهن او درگیر وهمیات است، چه برسد به مرگ که واقعی‌ترین واقعیات است.

ب- درگیر مسایلی می‌شوی که واقعی است، ولی ذهن تو را کاملاً پر کرده است، طوریکه به جلوتر از آن نمی‌اندیشی. مثلاً کسی عاشق کسی شده است که هیچگاه با او ازدواج نمی‌کند و در این عشق مدتهای مدیدی را سپری می‌کند و عمرش به باطل می‌گذرد و چیزی نصیب او نمی‌شود و همه ذهنش را عشق دست نیافتنی‌اش پر کرده است و از همه چیز غافل است چه برسد به مرگ.

۲. هویٰ و هوس:

وقتی در هوس باشی، خدا را نمی‌بینی و وقتی خدا را نبینی، مرگ خود را هم نی‌توانی ببینی، چون یاد مرگ، یادآور پایان هوس‌ها و مجازات است.

۳. اضطراب:

گاهی فرد مضطرب، آنقدر در ترس و اضطراب مانده است که اضطراب میزبان او شده و فرد خودیت خود را فراموش کرده و به قول معروف از خود بیخود شده است. ذهنش سیاه و تاریک شده و جایی برای وقایع بیرونی و حقایق ندارد، چه برسد به مرگ و خدا.

۴. افسردگی:

فردی که افسرده است، خود را از تغییر شرایط ناتوان دیده و هیچ راه فراری برای خود نمی‌بیند. گویی قصد مرگ کرده است، در حالیکه از مرگ بسیار می‌ترسید. مرگ را برای فرار از مشکلات می‌خواهد. ازمرگ غافل است ولی ممکن است به خودکشی فکر کند. مولوی می‌گوید: «جرات او بر اجل از احمقی است»، ولی توانایی روبرو شدن با مرگ را ندارد.

اضطراب و افسردگی با هم هستند، همچنان که ترس و اندوه با هم هستند.

*در دل افسرده جز ناامیدی چیزی یافت نمی‌شود. او اراده‌اش را فروخته و لذا کفر سرنوشت اوست.*

۵. سایر اختلالات روانی و شخصیتی مثل سوءظن، وسواس، شخصیت وسواسی، هراس و … .

فهرست فناپذیر‌‌ها و فنا‌ناپذیر‌ها

«فهرست فناپذیر‌‌ها»

۱. معشوق

۲. پول

۳. فرزند

۴. خانواده

۵. پست، مقام‌ و موقعیت

۶. فکر

۷. ترس‌های مرضی و ترس‌های غیر الهی

۸. مرگ

۹. شهوت

۱۰. آرزو

۱۱. غم

۱۲. شادی

«فهرست فنا‌ناپذیر‌ها»

۱. نفس

۲. روح

۳. عمل (خوب‌‌وبد)

۴. نیت

۵. محبت خدا

۶. ترس از خدا

۷. حیات

۸. هر آنچه که خدا خلق کرده است (جمادات، گیاهان، حیوانات و انسانها، فرشته‌ها و اجنه)

۹. ایمان

۱۰. علم

۱۱. عرفان

۱۲. الفت

۱۳. صداقت

۱۴. امید به خدا

۱۵. خدا

رنج وسواسی

وسواسی، به شدّت از

  • کمبود عقل و زیادی منطق
  • کمبود میل و زیادی فکر(مزاحم)
  • کمبود ارزشمندی و زیادی حقارت
  • کمبود فهم و زیادی حماقت و وهم
  • کمبود ایمان و زیادی مذهب
  • کمبود حریم و زیادی چارچوب
  • کمبود خودافشایی و زیادی پنهان‌کاری
  • کمبود مواجهه و زیادی اجتناب
  • حبس وسوسه و شدت وسواس
  • کمبود بدی و زیادی خوبیِ دروغین
  • کمبود لذت و زیادی رنج
  • کمبود آرامش و زیادی آسایش
  • کمبود دوست داشتن و زیادی وابستگی
  • کمبود اعتماد به ‌نفس و زیادی احساس ناتوانی
  • کمبود عزت نفس و زیادی ذلت ناشی از وسواس
  • کمبود «خود» مهم و زیادی دیگران مهم
  • کمبود اختیار و زیادی اجبار
  • کمبود ایمان و زیادی اطمینان
  • کمبود یقین و زیادی شک
  • کمبود عمل و زیادی فکر و آرزو
  • کمبود امید و زیادی افسردگی
  • کمبود نشاط و زیادی تنبلی
  • کمبود خودآگاهی و زیادی خودفریبی
  • کمبود شِفا و زیادی دارو
  • کمبود درمانگر و زیادی داروگر
  • کمبود معالج و زیادی طبیب
  • کمبود تسلیم و زیادی فرار از واقعیت
  • کمبود فعالیت و زیادی انفعال
  • کمبود جان‌مایه‌های نفسانی و زیادی جان‌کاه‌های نفسانی
  • کمبود صبر در رویارویی با حقارت‌ها و زیادی جایگزین کردن عمل وسواسی به جای عمل واقعی (که بی‌تابی وسواسی محسوب می‌شود)
  • کمبود حیا و زیادی بی‌حیایی پنهان
  • کمبود شجاعت و زیادی ترس
  • کمبود خود واقعی و زیادی خود کاذب
  • کمبود عدل و زیادی ستم به خود
  • کمبود زنده‌دلی و زیادی مرده‌دلی
  • کمبود خوبی و بدی و زیادی بی‌عملی و نیستی

و…. رنج می‌برد.

هم با بهتر از خودت باش و هم با کمتر از خودت!

در هر موقعیتی که هستی، هم بالاتر از تو کسی هست و هم پایین‌تر از تو. هم باید نگاهی به بهتر از خود داشته باشی و هم به کمتر از خود. زکات موقعیتی که در آن هستی، تحمل و دستگیری از کسانی است که از موقعیت تو پایین‌تر هستند و هزینه‌ی رشد تو، بودن با کسانی است که از تو بالاتر هستند تا در مجاورت با آنها، کم بودن خودت را حس کنی و انگیزه برای رشد بیشتر پیدا کنی. مثلاً وقتی وسواسی درمان می‌شود، باید به وسواسی‌های دیگر کمک کند و بدینوسیله بازنگشتن خود به سوی وسواس را هم تضمین می‌کند و بواسطه‌ی این کمک، خدا هم به او کمک می‌کند. اگر عاقلی، باید یک نادان را تحمل کنی و این خود باعث رشد عقل تو، حلم تو و… می‌شود. اگر کسی به بودن با تو نیازمند است، باید با او باشی تا خدا دیگری را جایگزین تو برای او کند. اگر پایین‌تر از خودت را تحمل کنی، بالاتر از تو، تو را تحمل می‌کند و اگر او را کمک کنی، بالاتر از تو، تو را کمک می‌کند.

تو نیکی می‌کن و در دجله انداز
که ایزد در بیابانت دهد باز

رفق و مدارا

هر کس ایمان ندارد، از مدارا محروم است.
پس صفاتی هستند که یک بُعد آنها نفسانی است و یک بُعد دیگرشان روحانی است. مثل سخاوت که یک بخش آن صرفاً نفسانی است و بُعد اکمل آن روحانی و عقلانی است و حُسن خُلق هم که یک بخش آن نفسانی است یعنی رفق و یک بخش آن روحانی است یعنی مدارا. فرد مبتلا به اختلال شخصیت وسواسی (ocpd)، از مدارا محروم است چون رفق او ناقص است. رفق یعنی توانایی همراهی و صمیمیت و انس با دیگری. یعنی رفتن مطابق میل دیگری تا قسمتی از مسیر و خودخواه نبودن و تن دادن به خواسته‌ی دیگری برای تداوم رابطه به دلیل داشتن میل به زندگی و میل به او و دوست داشتن او و خواستن او، یک طرف پیوستار رفق، مدارا می‌باشد.

هر کس آرزوی تنبلی ابدی کند

هر کس نیّت ابدی تنبلی کند تا بدین وسیله و بی‌زحمت صاحب چیزی شود، حقیر می‌شود و کافر:
* اول می‌افتد در هوس و خاکستر می‌شود.
* دوم وسواسی می‌شود و در ذلت می‌ماند.

پس باید به چهار سکه‌ی توفیق عمل کند:
نظافت – نظامت
سرعت – صحت
علم – عمل
سواد – صلاحیت

انواع انسانها در رابطه

١- کسانی که انسانی را در زندگی خود دارند که مدام به او فکر می‌کنند، مثل عاشقی که به معشوق فکر می‌کند و این فکر تمام ذهنش را پر کرده است.

٢-کسانی که انسانی را در زندگی خود دارند که نمی‌خواهند به او فکر کنند، مثل حقیری که به دیگری احساس حقارت می‌کند یا از او می‌ترسد.

٣- کسانی که از شدت اجتناب، کسی را در زندگی وهمی خود ندارند و وهم و افکار مزاحم وسواسی، ذهن آنها را پر کرده است، مثل وسواسی‌ها، یا یک شخص وهمی را در ذهن دارند، مثل اسکیزوفرنی‌ها.

۴- کسانی که با کسی که او را دوست دارند زندگی می‌کنند، لذا فکر ندارند.